تبلیغات
₪ داستان های الهام بخش قرآن کریم ₪ - داستان حضرت موسى و خضر (ع)

.:: به ₪ داستان های الهام بخش قرآن کریم ₪ خوش آمدید ::.

.::  به نام خداوند بخشنده و توانا ::.

برای ارتباط با مدیر سایت می توانید با آی دی و آدرس پست الکترونیک زیر در تماس باشد :

امیر حسین :

a.tabtal@yahoo.com

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -



چهارشنبه 1 تیر 1390 نظرات » نویسنده: امیر حسین


با سلام خدمت به بازدیدکنندگان عزیز سایت تبتل در این پست برای شما داستان حضرت موسی و خضر (ع) را گذاشتم که امیدوارم  مورد پسند شما عزیزان قرار بگیرد .

خداى سبحان به موسى وحى كرد كه در سرزمینى بندهاى دارد كه داراى علمى است كه وى آن را ندارد، و اگر به طرف مجمع البحرین برود او را در آنجا خواهد دید به این نشانه كه هر جا ماهى زنده - و یا گم - شد همانجا او را خواهد یافت .
موسى (علیهالسلام ) تصمیم گرفت كه آن عالم را ببیند، و چیزى از علوم او را فرا گیرد، لا جرم به رفیقش اطلاع داده به اتفاق به طرف مجمع البحرین حركت كردند و با خود یك عدد ماهى مرده برداشته به راه افتادند تا بدانجا رسیدند و چون خسته شده بودند بر روى تخته سنگى كه بر لب آب قرار داشت نشستند تا لحظه اى بیاسایند و چون فكرشان مشغول بود از ماهى غفلت نموده فراموشش كردند.
از سوى دیگر ماهى زنده شد و خود را به آب انداخت - و یا مرده اش به آب افتاد - رفیق موسى با اینكه آن را دید فراموش كرد كه به موسى خبر دهد، از آنجا برخاسته به راه خود ادامه دادند تا آنكه از مجمع البحرین گذشتند و چون بار دیگر خسته شدند موسى به او گفت غذایمان را بیاور كه در این سفر سخت كوفته شدیم .   ...


وَ إِذْ قَالَ مُوسى لِفَتَاهُ لا أَبْرَحُ حَتى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضىَ حُقُباً(60)
فَلَمَّا بَلَغَا مجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتخَذَ سبِیلَهُ فى الْبَحْرِ سرَباً(61)
فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ ءَاتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سفَرِنَا هَذَا نَصباً(62)
قَالَ أَ رَءَیْت إِذْ أَوَیْنَا إِلى الصخْرَةِ فَإِنى نَسِیت الحُْوت وَ مَا أَنسانِیهُ إِلا الشیْطنُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَ اتخَذَ سبِیلَهُ فى الْبَحْرِ عجَباً(63)
قَالَ ذَلِك مَا كُنَّا نَبْغ فَارْتَدَّا عَلى ءَاثَارِهِمَا قَصصاً(64)
فَوَجَدَا عَبْداً مِّنْ عِبَادِنَا ءَاتَیْنَهُ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَ عَلَّمْنَهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً(65)
قَالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُك عَلى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْت رُشداً(66)
قَالَ إِنَّك لَن تَستَطِیعَ مَعِىَ صبراً(67)
وَ كَیْف تَصبرُ عَلى مَا لَمْ تحِط بِهِ خُبراً(68)
قَالَ ستَجِدُنى إِن شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصى لَك أَمْراً(69)
قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنى فَلا تَسئَلْنى عَن شىْءٍ حَتى أُحْدِث لَك مِنْهُ ذِكْراً(70)
فَانطلَقَا حَتى إِذَا رَكِبَا فى السفِینَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَ خَرَقْتهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْت شیْئاً إِمْراً(71)
قَالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّك لَن تَستَطِیعَ مَعِىَ صبراً(72)
قَالَ لا تُؤَاخِذْنى بِمَا نَسِیت وَ لا تُرْهِقْنى مِنْ أَمْرِى عُسراً(73)
فَانطلَقَا حَتى إِذَا لَقِیَا غُلَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَ قَتَلْت نَفْساً زَكِیَّةَ بِغَیرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْت شیْئاً نُّكْراً(74)
* قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّك إِنَّك لَن تَستَطِیعَ مَعِىَ صبراً(75)
قَالَ إِن سأَلْتُك عَن شىْءِ بَعْدَهَا فَلا تُصحِبْنى قَدْ بَلَغْت مِن لَّدُنى عُذْراً(76)
فَانطلَقَا حَتى إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ استَطعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضیِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَض فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْت لَتَّخَذْت عَلَیْهِ أَجْراً(77)
قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَیْنى وَ بَیْنِك سأُنَبِّئُك بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَستَطِع عَّلَیْهِ صبراً(78)
أَمَّا السفِینَةُ فَكانَت لِمَسكِینَ یَعْمَلُونَ فى الْبَحْرِ فَأَرَدت أَنْ أَعِیبهَا وَ كانَ وَرَاءَهُم مَّلِكٌ یَأْخُذُ كلَّ سفِینَةٍ غَصباً(79)
وَ أَمَّا الْغُلَمُ فَكانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَینِ فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طغْیَناً وَ كفْراً(80)
فَأَرَدْنَا أَن یُبْدِلَهُمَا رَبهُمَا خَیراً مِّنْهُ زَكَوةً وَ أَقْرَب رُحماً(81)
وَ أَمَّا الجِْدَارُ فَكانَ لِغُلَمَینِ یَتِیمَینِ فى الْمَدِینَةِ وَ كانَ تحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَ كانَ أَبُوهُمَا صلِحاً فَأَرَادَ رَبُّك أَن یَبْلُغَا أَشدَّهُمَا وَ یَستَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّك وَ مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِى ذَلِك تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسطِع عَّلَیْهِ صبراً(82)
60. و (یاد كن ) چون موسى به شاگرد خویش گفت : آرام نگیرم تا به مجمع دو دریا برسم ، یا مدتى دراز بسر برم .
61. و همین كه به جمع میان دو دریا رسیدند، ماهى شان را از یاد بردند و آن ماهى راه خود را به طرف دریا پیش گرفت .
62. و چون بگذشتند، به شاگردش گفت : غذایمان را پیشمان بیار، كه از این سفرمان خستگى بسیار دیدیم .
63. گفت : خبر دارى كه وقتى به آن سنگ پناه بردیم ، من ماهى را از یاد بردم ؟ و جز شیطان مرا به فراموش كردن آن وانداشت كه یادش نكردم و راه عجیب خود را پیش ‍ گرفت .
64. گفت : این همان است كه مى جستم . و با پى جویى نشانه قدمهاى خویش بازگشتند.
65. پس بنده اى از بندگان ما را یافتند كه از جانب خویش رحمتى بدو داده بودیم و از نزد خویش دانشى به او آموخته بودیم .
66. موسى بدو گفت : آیا تو را پیروى كنم كه به من از آنچه آموخته اى ، كمالى بیاموزى ؟
67. گفت : تو به همراهى من هرگز شكیبایى نتوانى كرد.
68. چگونه در مورد چیزهایى كه از راز آن واقف نیستى ، شكیبایى مى كنى ؟
69. گفت : اگر خدا خواهد، مرا شكیبا خواهى یافت و در هیچ باب نافرمانى تو نمى كنم .
70. گفت : اگر به دنبال من آمدى ، چیزى از من مپرس تا درباره آن مطلبى با تو بگویم .
71. پس برفتند و چون به كشتى سوار شدند، آن را سوراخ كرد. گفت : آن را سوراخ كردى تا مردمش را غرق كنى ؟ حقا كه كارى ناشاسته كردى .
72. گفت : مگر نگفتم كه تو تاب همراهى مرا ندارى ؟
73. گفت : مرا به آنچه فراموش كرده ام ، بازخواست مكن و كارم را بر من سخت مگیر.
74. پس برفتند تا پسرى را بدیدند و او را بكشت . گفت : آیا نفس محترمى كه كسى را نكشته بود. بیگناه كشتى ؟ حقا كارى قبیح كردى .
75. گفت : مگر به تو نگفتم كه تو به همراهى من هرگز شكیبایى نتوانى كرد؟
76. گفت : اگر بعد از این چیزى از تو پرسیدم ، مصاحب من بكن ، كه از جانب من معذور خواهى بود.
77. پس برفتند تا به دهكده اى رسیدند و از اهل آن خوردنى خواستند و آنها از مهمان كردنشان دریغ ورزیدند، در آنجا دیوارى یافتند كه مى خواست بیفتد، پس آن را به پا داشت . گفت : كاش براى این كار مزدى مى گرفتى .
78. گفت : اینك (موقع ) جدایى میان من و توست و تو را از توضیح آنچه كه توانایى شكیباییش را نداشتى ، خبردار مى كنم .
79. اما كشتى براى براى مستمندانى بود كه در دریا كار مى كردند. خواستم معیوبش ‍ كنم ، چون كه در راهشان شاهى بود كه همه كشتیها را بغصب مى گرفت .
80. اما آن پسر، پدر و مادرش مؤ من بودند، ترسیدم به طغیان و انكار دچارشان كند.
81. و خواستم پروردگارشان پاكیزه تر و مهربان تر از آن عوضشان دهد.
82. اما دیوار از دو پسر یتیم این شهر بود و گنجى از مال ایشان زیر آن بود، و پدرشان مردى شایسته بود. پروردگارت خواست كه به رشد خویش رسند و گنج خویش بیرون آرند. رحمتى بود از پروردگارت ، و من این كار را از پیش خود نكردم . چنین است توضیح آن چیزها كه بر آن توانایى شكیبایى آن را نداشتى .
(از سوره مباركه كهف )
داستان موسى و خضر (ع ) در قرآن
خداى سبحان به موسى وحى كرد كه در سرزمینى بندهاى دارد كه داراى علمى است كه وى آن را ندارد، و اگر به طرف مجمع البحرین برود او را در آنجا خواهد دید به این نشانه كه هر جا ماهى زنده - و یا گم - شد همانجا او را خواهد یافت .
موسى (علیهالسلام ) تصمیم گرفت كه آن عالم را ببیند، و چیزى از علوم او را فرا گیرد، لا جرم به رفیقش اطلاع داده به اتفاق به طرف مجمع البحرین حركت كردند و با خود یك عدد ماهى مرده برداشته به راه افتادند تا بدانجا رسیدند و چون خسته شده بودند بر روى تخته سنگى كه بر لب آب قرار داشت نشستند تا لحظه اى بیاسایند و چون فكرشان مشغول بود از ماهى غفلت نموده فراموشش كردند.
از سوى دیگر ماهى زنده شد و خود را به آب انداخت - و یا مرده اش به آب افتاد - رفیق موسى با اینكه آن را دید فراموش كرد كه به موسى خبر دهد، از آنجا برخاسته به راه خود ادامه دادند تا آنكه از مجمع البحرین گذشتند و چون بار دیگر خسته شدند موسى به او گفت غذایمان را بیاور كه در این سفر سخت كوفته شدیم .
در آنجا رفیق موسى به یاد ماهى و آنچه كه از داستان آن دیده بود افتاد، و در پاسخش گفت : آنجا كه روى تخته سنگ نشسته بودیم ماهى را دیدم كه زنده شد و به دریا افتاد و شنا كرد تا ناپدید گشت ، من خواستم به تو بگویم ولى شیطان از یادم برد - و یا ماهى را فراموش كردم در نزد صخره پس به دریا افتاد و رفت . موسى گفت : این همان است كه ما، در طلبش بودیم و آن تخته سنگ همان نشانى ما است پس باید بدانجا برگردیم .
بى درنگ از همان راه كه رفته بودند برگشتند، و بندهاى از بندگان خدا را كه خدا رحمتى از ناحیه خودش و علمى لدنى به او داده بود بیافتند. موسى خود را بر او عرضه كرد و درخواست نمود تا او را متابعت كند و او چیزى از علم و رشدى كه خدایش ارزانى داشته به وى تعلیم دهد. آن مرد عالم گفت : تو نمى توانى با من باشى و آنچه از من و كارهایم مشاهده كنى تحمل نمایى ، چون تاویل و حقیقت معناى كارهایم را نمى دانى ، و چگونه تحمل توانى كرد بر چیزى كه احاطه علمى بدان ندارى ؟ موسى قول داد كه هر چه دید صبر كند و ان شاء الله در هیچ امرى نافرمانیش نكند. عالم بنا گذاشت كه خواهش او را بپذیرد، و آنگاه گفت پس اگر مرا پیروى كردى باید كه از من از هیچ چیزى سؤ ال نكنى ، تا خودم در باره آنچه مى كنم آغاز به توضیح و تشریح كنم .
موسى و آن عالم حركت كردند تا بر یك كشتى سوار شدند، كه در آن جمعى دیگر نیز سوار بودند موسى نسبت به كارهاى آن عالم خالى الذهن بود، در چنین حالى عالم كشتى را سوراخ كرد، سوراخى كه با وجود آن كشتى ایمن از غرق نبود، موسى آنچنان تعجب كرد كه عهدى را كه با او بسته بود فراموش نموده زبان به اعتراض گشود و پرسید چه مى كنى ؟ مى خواهى اهل كشتى را غرق كنى ؟ عجب كار بزرگ و خطرناكى كردى ؟ عالم با خونسردى جواب داد: نگفتم تو صبر با من بودن را ندارى ؟ موسى به خود آمده از در عذرخواهى گفت من آن وعدهاى را كه به تو داده بودم فراموش ‍ كردم ، اینك مرا بدانچه از در فراموشى مرتكب شدم مؤ اخذه مفرما، و در باره ام سختگیرى مكن .
سپس از كشتى پیاده شده به راه افتادند در بین راه به پسرى برخورد نمودند عالم آن كودك را بكشت . باز هم اختیار از كف موسى برفت و بر او تغیر كرد، و از در انكار گفت این چه كار بود كه كردى ؟ كودك بى گناهى را كه جنایتى مرتكب نشده و خونى نریخته بود بى جهت كشتى ؟ راستى چه كار بدى كردى ! عالم براى بار دوم گفت : نگفتم تو نمى توانى در مصاحبت من خود را كنترل كنى ؟ این بار دیگر موسى عذرى نداشت كه بیاورد، تا با آن عذر از مفارقت عالم جلوگیرى كند و از سوى دیگر هیچ دلش رضا نمى داد كه از وى جدا شود، بناچار اجازه خواست تا به طور موقت با او باشد، به این معنا كه مادامى كه از او سؤ الى نكرده با او باشد، همینكه سؤ ال سوم را كرد مدت مصاحبتش پایان یافته باشد و درخواست خود را به این بیان اداء نمود: اگر از این به بعد از تو سؤ الى كنم دیگر عذرى نداشته باشم .
عالم قبول كرد، و باز به راه خود ادامه دادند تا به قریه اى رسیدند، و چون گرسنگیشان به منتها درجه رسیده بود از اهل قریه طعامى خواستند و آنها از پذیرفتن این دو میهمان سر باز زدند. در همین اوان دیوار خرابى را دیدند كه در شرف فرو ریختن بود، به طورى كه مردم از نزدیك شدن به آن پرهیز مى كردند، پس آن دیوار را به پا كرد. موسى گفت : اینها كه از ما پذیرائى نكردند، و ما الا ن محتاج به آن دستمزد بودیم .
مرد عالم گفت : اینك فراق من و تو فرا رسیده . تاءویل آنچه كردم برایت مى گویم و از تو جدا مى شوم ، اما آن كشتى كه دیدى سوراخش كردم مال عدهاى مسكین بود كه با آن در دریا كار مى كردند و هزینه زندگى خود را به دست مى آوردند و چون پادشاهى از آن سوى دریا كشتیها را غصب مى كرد و براى خود مى گرفت ، من آن را سوراخ كردم تا وقتى او پس از چند لحظه مى رسد كشتى را معیوب ببیند و از گرفتنش صرفنظر كند.
و اما آن پسر كه كشتم خودش كافر و پدر و مادرش مؤ من بودند، اگر او زنده مى ماند با كفر و طغیان خود پدر و مادر را هم منحرف مى كرد، رحمت خدا شامل حال آن دو بود، و به همین جهت مرا دستور داد تا او را بكشم ، تا خدا به جاى او به آن دو فرزند بهترى دهد، فرزندى صالحتر و به خویشان خود مهربانتر و بدین جهت او را كشتم .
و اما دیوارى كه ساختم ، آن دیوار مال دو فرزند یتیم از اهل این شهر بود و در زیر آن گنجى نهفته بود، متعلق به آن دو بود، و چون پدر آن دو، مردى صالح بود به خاطر صلاح پدر رحمت خدا شامل حال آن دو شد، مرا امر فرمود تا دیوار را بسازم به طورى كه تا دوران بلوغ آن دو استوار بماند، و گنج محفوظ باشد تا آن را استخراج كنند، و اگر این كار را نمى كردم گنج بیرون مى افتاد و مردم آن را مى بردند.
آنگاه گفت : من آنچه كردم از ناحیه خود نكردم ، بلكه به امر خدا بود و تاویلش هم همان بود كه برایت گفتم : این بگفت و از موسى جدا شد.
 


شخصیت خضر (ع )
در قرآن كریم درباره حضرت خضر غیر از همین داستان رفتن موسى به مجمع البحرین چیزى نیامده و از جوامع اوصافش چیزى ذكر نكرده مگر همین كه فرموده : ((فوجدا عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما)).
از آنچه از روایات نبوى و یا روایات وارده از طرق ائمه اهل بیت (علیهمالسلام ) در داستان خضر رسیده چه مى توان فهمید؟ از روایت محمد بن عماره كه از امام صادق (علیهالسلام ) نقل شده و در بحث روایتى آینده خواهد آمد، چنین برمى آید كه آن جناب پیغمبرى مرسل بوده كه خدا به سوى قومش مبعوثش فرموده بود، و او مردم خود را به سوى توحید و اقرار به انبیاء و فرستادگان خدا و كتابهاى او دعوت مى كرده و معجزه اش ‍ این بوده كه روى هیچ چوب خشكى نمى نشست مگر آنكه سبز مى شد و بر هیچ زمین بى علفى نمى نشست مگر آنكه سبز و خرم مى گشت ، و اگر او را خضر نامى دند به همین جهت بوده است و این كلمه با اختلاف مختصرى در حركاتش در عربى به معناى سبزى است ، و گرنه اسم اصلى اش تالى بن ملكان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح است ... .
مؤ ید این حدیث در وجه نامیدن او به خضر مطلبى است كه در الدرالمنثور از عدهاى از ارباب جوامع حدیث از ابن عباس و ابى هریره از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نقل شده كه فرمود: خضر را بدین جهت خضر نامیدند كه وقتى روى پوستى سفید رنگ نماز گزارد، همان پوست هم سبز شد.
و در بعضى از اخبار مانند روایت عیاشى از برید از یكى از دو امام باقر یا صادق (علیهماالسلام ) آمده كه : خضر و ذو القرنین دو مرد عالم بودند نه پیغمبر. و لیكن آیات نازله در داستان خضر و موسى خالى از این ظهور نیست كه وى نبى بوده ، و چطور ممكن است بگوییم نبوده در حالى كه در آن آیات آمده كه حكم بر او نازل شده است .
و از اخبار متفرقه اى كه از امامان اهل بیت (علیهم السلام ) نقل شده برمى آید كه او تاكنون زنده است و هنوز از دنیا نرفته . و از قدرت خداى سبحان هیچ دور نیست كه بعضى از بندگان خود را عمرى طولانى دهد و تا زمانى طولانى زنده نگه دارد. برهانى عقلى هم بر محال بودن آن نداریم و به همین جهت نمى توانیم انكارش كنیم .
علاوه بر اینكه در بعضى روایات از طرق عامه سبب این طول عمر هم ذكر شده . در روایتى كه الدرالمنثور از دارقطنى و ابن عساكر از ابن عباس نقل كرده اند چنین آمده كه : او فرزند بلا فصل آدم است و خدا بدین جهت زنده اش نگه داشته تا دجال را تكذیب كند. و در بعضى دیگر كه در الدرالمنثور از ابن عساكر از ابن اسحاق روایت شده نقل گردیده كه آدم براى بقاى او تا روز قیامت دعا كرده است .
و در تعدادى از روایات كه از طرق شیعه و سنى رسیده آمده كه خضر از آب حیات كه واقع در ظلمات است نوشیده ، چون وى در پیشاپیش لشكر ذوالقرنین كه در طلب آب حیات بود قرار داشت ، خضر به آن رسید و ذوالقرنین نرسید.
و این روایات و امثال آن روایات آحادى است كه قطع به صدورش نداریم ، و از قرآن كریم و سنت قطعى و عقل هم دلیلى بر توجیه و تصحیح آنها نداریم .
قصه ها و حكایات و همچنین روایات در باره حضرت خضر بسیار است و لیكن چیزهایى است كه هیچ خردمندى به آن اعتماد نمى كند. مانند اینكه در روایت الدرالمنثور از ابن شاهین از خصیف آمده كه : چهار نفر از انبیاء تاكنون زنده اند، دو نفر آنها یعنى عیسى و ادریس در آسمانند و دو نفر دیگر یعنى خضر و الیاس در زمینند، خضر در دریا و الیاس در خشكى است .
و نیز مانند روایت الدرالمنثور از عقیلى از كعب كه گفته : خضر در میان دریاى بالا و دریاى پائین بر روى منبرى قرار دارد، و جنبندگان دریا ماءمورند كه از او شنوایى داشته باشند و اطاعتش كنند، و همه روزه صبح و شام ارواح بر وى عرضه مى شوند.
و مانند روایت الدرالمنثور از ابى الشیخ در كتاب ((العظمة )) و ابى نعیم در حلیه از كعب الاحبار كه گفته : خضر پسر عامیل با چند نفر از رفقاى خود سوار شده به دریاى هند رسید - و دریاى هند همان دریاى چین است - در آنجا به رفقایش گفت : مرا به دریا آویزان كنید، چند روز و شب آویزان بوده آنگاه صعود نمود گفتند: اى خضر چه دیدى ؟ خدا عجب اكرامى از تو كرد كه در این مدت در لجه دریا محفوظ ماندى ! گفت : یكى از ملائكه به استقبالم آمده گفت : اى آدمى زاده خطاكار، از كجا مى آیى و به كجا میروى ؟ گفتم : مى خواهم ته این دریا را ببینم . گفت : چگونه مى توانى به ته آن برسى در حالى كه از زمان داود (علیهالسلام ) مردى به طرف قعر آن مى رود و تا به امروز نرسیده . با اینكه از آن روز تا امروز سیصد سال مى گذرد. و روایاتى دیگر از این قبیل روایات كه مشتمل بر نوادر داستانها است .
داستان موسى و خضر (ع ) در روایات
در تفسیر برهان از ابن بابویه و او به سند خود از جعفر بن محمد بن عماره از پدرش از جعفر بن محمد (علیهماالسلام ) روایت كرده كه در ضمن حدیثى فرمود: خدا وقتى با موسى تكلم كرد، تكلم كردنى ، و تورات را بر او نازل كرد و در الواح برایش از همه چیز موعظه و تفصیل بنوشت و معجزهاى در دست او و معجزهاى در عصاى او قرار داد، و معجزه هایى در جریان طوفان و ملخ و قورباغه و سوسمار و خون و شكافته شدن دریا و غرق فرعون و لشگرش به دست او جارى ساخت طبع بشرى او بر آنش داشت كه در دل بگوید: گمان نمى كنم خدا خلقى آفریده باشد كه داناتر از من باشد، به محضى كه این خیال در دلش خطور نمود خداى عز و جل به جبرئیلش ‍ وحى كرد، بنده ام را قبل از آنكه (در اثر عجب ) هلاك گردد دریاب و به او بگو كه در محل تلاقى دو دریا مرد عابدى است ، باید او را پیروى كنى و از او تعلیم بگیرى .
جبرئیل بر موسى نازل شد و پیام خداى را به او رسانید. موسى (علیهالسلام ) فهمید كه این دستور به خاطر آن خیالى است كه در دل كرده ، لاجرم با همراه خود یوشع بن نون به راه افتاد تا به مجمع البحرین رسیدند. در آنجا به خضر برخوردند كه مشغول عبادت خداى عز و جل بود و قرآن كریم در این باره فرموده ((فوجدا عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما...)).
مؤ لف : این حدیث داستان را مفصل آورده و جزئیات مصاحبت موسى و خضر را كه قرآن كریم هم بازگو كرده ، شرح داده است .
و عیاشى داستان را در تفسیرش به دو طریق و قمى نیز به دو طریق یكى باسند و یكى بى سند روایت كرده اند. و الدرالمنثور آن را به طرق زیادى از ارباب جوامع از قبیل بخارى ، مسلم ، نسائى ، ترمذى و غیر ایشان از ابن عباس و از ابى بن كعب از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) روایت كرده است .
همه احادیث در آن مضمونى كه ما از حدیث محمد بن عماره آوردیم متفقند. و نیز در اینكه آن ماهى كه با خود داشته اند در روى تخت سنگ زنده شده و راه خود را در دریا گرفته و ناپدید شده ، اتفاق دارند. لیكن در بسیارى از جزئیات كه زائد بر آنچه از قصه در قرآن آمده است اختلاف دارند.
یكى آن مطلبى است كه از روایت ابن بابویه و قمى به دست مى آید كه مجمع البحرین در سرزمین شامات و فلسطین واقع بوده ، به قرینه اینكه در روایت ، این دو بزرگوار آن قریهاى كه در كنار آن دیوار ساختند ناصره نامیده شده كه نصارى منسوب به آنند و ناصره در این سرزمین است . ولى در بعضى از روایات ، مجمع البحرین را اراضى آذربایجان دانسته . این معنا را الدرالمنثور هم از سدى نقل كرده كه گفته است : آن دو بحر عبارت بوده از ((كر)) و ((رس )) كه در دریا مى ریختند و قریه نامبرده در داستان ((باجروان )) نامیده مى شد كه مردمش بسیار لئیم و پست بوده اند. و از ابى روایت شده كه آن قریه ((افریقیه )) بوده و از قرظى نقل شده كه گفته است ((طنجه )) بوده . و از قتاده نقل شده كه مجمع البحرین محل تلاقى دریاى روم و دریاى فارس است .
اختلاف دیگرى كه وجود دارد درباره آن ماهى است . در بعضى آمده كه ماهى بریان بوده . و در بیشتر روایات آمده كه ماهى شور بوده ، و در مرسله قمى و در روایات مسلم و بخارى و نسائى و ترمذى و دیگران آمده كه نزد تخته سنگ چشمه حیات بوده . حتى در روایت مسلم و غیر او آمده كه آن آب ، آب حیات بوده كه هر كس از آن بخورد همیشه زنده مى ماند و هیچ مرده بى جانى به آن نزدیك نمى شود مگر آنكه زنده مى گردد، به همین جهت بوده كه وقتى موسى و رفیقش نزدیك آن آب نشستند ماهى زنده شد... و در غیر این روایت آمده : رفیق موسى از آن آب وضو گرفت ، از آب وضویش یك قطره به آن ماهى چكید و زنده اش كرد. و در دیگرى آمده كه یوشع از آن آب خورد در حالى كه حق خوردن نداشت پس خضر چون او را با موسى بدید به جرم اینكه از آن آب نوشیده او را در یك كشتى بست و رهایش كرد او در نتیجه در میان امواج دریا سرگردان هست تا قیامت قیام كند.
و در بعضى دیگر آمده : نزدیك صخره ، چشمه حیات بوده ، همان چشمهاى كه خود خضر از آن نوشید - این قسمت را سایر روایات ندارند.
و از جمله اختلافاتى كه در این داستان هست این است كه در چهار روایت صحیح مسلم ، بخارى ، نسائى ، و ترمذى ، و غیر آنها آمده كه : ماهى به دریا افتاد و راه خود را پیش گرفت كه برود، پس خداوند متعال آب را بر آن ماهى از جریان انداخت ، در نتیجه ماهى در قطعهاى از آب كه به صورت اطاقى درآمده بود محبوس شد... و در بعضى دیگر آمده كه موسى بعد از آنكه از سفر با خضر برگشت اثر حركت ماهى را دید، و آن را دنبال كرد، هر جا كه مى رفت موسى هم روى آب مى رفت تا به جزیرهاى از جزائر عرب رسیدند.
و در حدیث طبرى از ابن عباس آمده كه : او، یعنى موسى ، برگشت تا نزد تخته سنگ رسید، در آنجا ماهى را دید، ماهى فرار كرد و در آب به این سو و آن سو مى رفت و خود را به دریا مى زد. موسى هم او را دنبال نمود، با عصاى خود به آب مى زد و آب كنار مى رفت تا او را بگیرد، از این به بعد ماهى هر جا كه از دریا مى گذشت خشك مى شد و مانند تخته سنگ مى گردید... بعضى از روایات هم این قسمت را ندارد.
اختلاف دیگر، در محل ملاقات با خضر است ، در بیشتر روایات آمده كه موسى خضر را نزد تخته سنگ دید. و در بعضى آمده كه ماهى را دنبال كرد تا بگیرد، به جزیرهاى از جزائر دریا رسید، آنجا خضر را دیدار كرد. و در بعضى آمده كه او را دید كه روى آب نشسته ، و یا تكیه داده است .
اختلاف دیگر در این است كه آیا رفیق موسى هم با موسى و خضر بود یا آن دو وى را رها نموده پى كار خود رفتند؟.
اختلاف دیگر در كیفیت سوراخ كردن كشتى و كیفیت كشتن آن كودك و در كیفیت بر پا داشتن دیوار و در گنج نهفته در زیر آن است ، لیكن اكثر روایات دارد كه گنج مذكور لوحى از طلا بوده كه در آن مواعظى چند نوشته شده بوده . و در خصوص پدر صالح ظاهر بیشتر روایات این است كه پدر بلافصل آن دو كودك بوده ولى در بعضى دیگر آمده كه جد دهمى و در بعضى هفتمى بوده . و در بعضى آمده كه میان آن كودك و آن پدر صالح هفتاد پدر فاصله بوده . و در بعضى از روایات آمده كه هفتصد سال فاصله بوده . و اختلافات دیگرى از این قبیل كه در جهات مختلف این داستان وجود دارد.
و در تفسیر قمى از محمد بن بلال از یونس در نامهاى كه به حضرت رضا (علیهالسلام ) نوشته اند از آن جناب پرسیده اند از موسى و آن عالمى كه نزدش رفت كدام عالمتر بودند؟
دیگر اینكه آیا جائز است كه پیغمبرى چون موسى كه خودش حجت خدا بوده حجتى دیگر در زمان خود او بوده باشد؟ حضرت فرموده است : موسى نزد آن عالم رفت و او را در جزیرهاى از جزایر دریا دیدار نمود كه یا نشسته بود و یا تكیه داده بود، موسى سلام داد، و او معناى سلام را نفهمید، چون در همه روى زمین سلام دادن معمول نبود.
پرسید تو كیستى ؟ گفت : من موسى بن عمرانم ، پرسید تو آن موسى بن عمرانى كه خدا با او تكلم كرده ؟ گفت آرى . پرسید چه حاجت دارى گفت : آمده ام تا مرا از آن رشدى كه تعلیم داده شده اى تعلیمم دهى . گفت : من موكل بر امرى شدهام كه تو طاقت آن را ندارى ، همچنانكه تو موظف به امرى شده اى كه من طاقتش را ندارم (تا آخر حدیث ).
مؤ لف : این معنا در اخبار دیگرى ، هم از طرق شیعه و هم سنى روایت شده .
و در الدرالمنثور است كه حاكم (وى حدیث را صحیح دانسته ) از اُبىّ روایت كرده كه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود: وقتى موسى خضر را دید مرغى آمد و منقار خود را در آب فرو برد، خضر به موسى گفت : مى بینى كه این مرغ با این عمل خود چه مى گوید؟ گفت : چه مى گوید. گفت مى گوید: علم تو و علم موسى در برابر علم خدا در مثل مانند آبى مى ماند كه من با منقارم از دریا برمى دارم .
مؤ لف : داستان این مرغ در اغلب روایات این داستان آمده .
و در تفسیر عیاشى از هشام بن سالم از ابو عبدالله (علیهالسلام ) روایت كرده كه فرمود: موسى عالمتر از خضر بود.
و در همان كتاب از ابو حمزه از امام باقر (علیهالسلام ) روایت شده كه فرموده : جانشین موسى یوشع بن نون بوده و مقصود از ((فتى )) كه در قرآن كریم آمده هموست .
باز در آن كتاب از عبدالله بن میمون قداح از امام صادق از پدرش ‍ (علیهماالسلام ) روایت آورده كه فرمود: روزى موسى در میان جمعى از بزرگان بنى اسرائیل نشسته بود، مردى به او گفت : من احدى را سراغ ندارم كه به خدا عالمتر از تو باشد. موسى هم گفت : من نیز سراغ ندارم . خدا بدو وحى فرستاد كه چرا، بندهام خضر از تو به من داناتر است .
موسى تقاضا كرد تا بدو راهش بنماید. قضیه ماهى ، نشانى میان موسى و خدا بود براى یافتن خضر كه داستانش را قرآن كریم آورده .
مؤ لف : این روایت با روایتى كه آن دو را برابر مى دانست مخالف است ، و لذا باید حمل شود بر اینكه نوع علم آن دو مختلف بوده .
و در همان كتاب از ابى بصیر از امام صادق (علیهالسلام ) آمده كه در ذیل جمله ((فخشینا)) فرموده : ترسید از اینكه آن پسرك بزرگ شود، و پدر و مادر خود را به كفر دعوت كند و آن دو به خاطر شدت محبتى كه به وى داشتند دعوتش را بپذیرند.
باز در آن كتاب از عثمان از مردى از امام صادق (علیهالسلام ) روایت كرده كه در ذیل جمله ((فاردنا ان یبدلهما ربهما خیرا منه زكوة و اقرب رحما)) فرموده : همینطور هم شد، زیرا صاحب دخترى شدند كه آن دختر پیغمبرى زائید.
مؤ لف : در اكثر روایات آمده كه از آن دختر هفتاد پیغمبر - البته با واسطه - به دنیا آمد.
و نیز در آن كتاب از اسحاق بن عمار روایت كرده كه گفت : من از امام صادق (علیهالسلام ) شنیدم كه مى فرمود: خداوند به خاطر صلاح مردى مؤ من فرزند او را هم اصلاح مى كند، و خاندان خودش و بلكه اطرافیانش را حفظ مى فرماید. و در سایه كرامت خدا مدام در حفظ خدا هستند. آنگاه به عنوان شاهد مثال داستان ((غلامین یتیمین )) را ذكر كرد و فرمود: نمى بینى چگونه خدا صلاح پدر و مادر آن دو را با لطف و رحمت نسبت به آن دو شكر گذاشت ؟.
و در همان كتاب از مسعدة بن صدقه از جعفر بن محمد از پدرانش ‍ (علیهمالسلام ) روایت كرده كه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود: خداوند، بعد از مرگ بنده صالح جانشین او در مال و اولاد او مى شود، هر چند كه اهل و اولاد او اهل و اولاد بدى باشند، آنگاه این آیه را: ((و كان ابوهما صالحا)) تا به آخرش تلاوت فرمود.
و در الدرالمنثور است كه ابن مردویه از جابر روایت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود: خدا به خاطر صلاح آدمى ، امر اولاد و اولاد اولاد و امر اهل خانه هاى پیرامون او را اصلاح مى كند، و مادام كه در میان آنان است ایشان را حفظ مى فرماید.
مؤ لف : روایات در این معنا بسیار زیاد است .
و در كافى به سند خود از صفوان جمال روایت مى كند كه گفت : از امام صادق (علیهالسلام ) از قول خداى عزو جل پرسیدم كه مى فرماید: ((و اما الجدار فكان لغلامین یتیمین فى المدینة و كان تحته كنز لهما)) فرمود: اما آن گنج طلا و نقره نبود، بلكه چهار كلمه بود: 1 - لا اله الا الله 2 - كسى كه به مرگ یقین دارد چطور به خود اجازه خنده مى دهد؟ 3 - كسى كه یقین به حساب دارد هرگز قلبش خوشحال نمى گردد. 4 - كسى كه به قدر، یقین دارد جز از خدا نمى هراسد.
مؤ لف : روایات از طرق شیعه و اهل سنت زیاد رسیده كه گنجى كه در زیر دیوار بود لوحى بوده كه در آن چهار كلمه نقش شده بود. و در بیشتر آن روایات آمده كه لوحى از طلا بوده ، و این منافات با روایت صفوان كه داشت : ((آن گنج از طلا و نقره نبود)) ندارد، چون مقصود امام در روایت مزبور این است كه آن گنج از سنخ پول و درهم و دینار نبوده ، متبادر از عبارت هم همین است .
روایات مختلفى در تعیین كلماتى كه گفتیم بر آن لوح مكتوب بوده ، وجود دارد، و لیكن بیشتر آنها در كلمه توحید و دو مساله قدر و مرگ اتفاق دارند. و در بعضى از آنها شهادت به رسالت خاتم الانبیاء (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) هم ذكر شده ، مانند روایتى كه الدرالمنثور از بیهقى در - كتاب شعب الایمان - از على بن ابیطالب نقل كرده كه در تفسیر جمله و ((كان تحته كنز لهما)) فرمود: لوحى از طلا بوده كه در آن نوشته بوده ((لا اله الا الله محمد رسول الله ، عجب است كار كسى كه مى گوید مرگ حق است و خوشحالى هم به خود راه مى دهد، عجب است از كسى كه مى گوید آتش ‍ حق است و با اینحال مى خندد، و عجب است از كار كسى كه مى گوید قدر حق است و غمگین مى شود؟ و عجب است از كار كسى كه مى بیند وضع دنیا و دست به دست شدن و دگرگونى هایش را كه در اهل خود دارد و به آن دل مى بندد و اعتماد مى كند؟)).
ادب موسى (ع ) در مقابل استادش 
مطلب عجیبى كه از این داستان استفاده مى شود رعایت ادبى است كه موسى (علیهالسلام ) در مقابل استادش حضرت خضر نموده ، و این آیات آن را حكایت كرده است ، با اینكه موسى (علیهالسلام ) كلیم الله ، و یكى از انبیاى اولوا العزم و آورنده تورات بوده ، مع ذلك در برابر یك نفر كه مى خواهد به او چیز بیاموزد چقدر رعایت ادب كرده است !
از همان آغاز برنامه تا به آخر سخنش سرشار از ادب و تواضع است ، مثلا از همان اول تقاضاى همراهى با او را به صورت امر بیان نكرد، بلكه به صورت استفهام آورده و گفت : آیا مى توانم تو را پیروى كنم ؟ دوم اینكه همراهى با او را به مصاحبت و همراهى نخواند، بلكه آن را به صورت متابعت و پیروى تعبیر كرد. سوم اینكه پیروى خود را مشروط به تعلیم نكرد، و نگفت من تو را پیروى مى كنم به شرطى كه مرا تعلیم كنى ، بلكه گفت : تو را پیروى مى كنم باشد كه تو مرا تعلیم كنى . چهارم اینكه رسما خود را شاگرد او خواند. پنجم اینكه علم او را تعظیم كرده به مبدئى نامعلوم نسبت داد، و به اسم و صفت معینش نكرد، بلكه گفت ((از آنچه تعلیم داده شدهاى )) و نگفت از ((آنچه مى دانى )). ششم اینكه علم او را به كلمه ((رشد)) مدح گفت و فهماند كه علم تو رشد است ( نه جهل مركب و ضلالت ). هفتم آنچه را كه خضر به او تعلیم مى دهد پارهاى از علم خضر خواند نه همه آن را و گفت : ((پارهاى از آنچه تعلیم داده شدى مرا تعلیم دهى )) و نگفت ((آنچه تعلیم داده شدى به من تعلیم دهى )). هشتم اینكه دستورات خضر را امر او نامید، و خود را در صورت مخالفت عاصى و نافرمان او خواند و به این وسیله شان استاد خود را بالا برد. نهم اینكه وعدهاى كه داد وعده صریح نبود، و نگفت من چنین و چنان مى كنم ، بلكه گفت : ان شاء الله به زودى خواهى یافت كه چنین و چنان كنم . و نیز نسبت به خدا رعایت ادب نموده ان شاء الله آورد.
خضر (علیه السلام ) هم متقابلا رعایت ادب را نموده اولا با صراحت او را رد نكرد، بلكه به طور اشاره به او گفت كه تو استطاعت بر تحمل دیدن كارهاى مرا ندارى . و ثانیا وقتى موسى (علیه السلام ) وعده داد كه مخالفت نكند امر به پیروى نكرد، و نگفت : ((خیلى خوب بیا)) بلكه او را آزاد گذاشت تا اگر خواست بیاید، و فرمود:(( فان اتبعتنى - پس اگر مرا پیروى كردى )). و ثالثا به طور مطلق از سؤ ال نهیش نكرد، و به عنوان صرف مولویت او را نهى ننمود بلكه نهى خود را منوط به پیروى كرد و گفت : ((اگر بنا گذاشتى پیرویم كنى نباید از من چیزى بپرسى )) تا بفهماند نهیش صرف اقتراح نیست بلكه پیروى او آن را اقتضاء مى كند.

q